اسفند ۶, ۱۳۹۳
16550
3
0

نگاهی به سبک زندگی شهید «حمید باکری»

همه مي‌دانستند وقتي حميد از جبهه برگردد، امکان ندارد جاي ديگري برود و فقط مي‌توانند در خانه پيدايش کنند. تمام وقتش را مي‌گذاشت براي من و بچه ها. سعي مي‌کرد همان وقت کم را هم با ما باشد و حتما يک کار مفيد انجام بدهد. تمام اين کارها را مي‌کرد تا من آن لبخند رضايتم را از او دريغ نکنم.

ندای گیلان: «خانه‌ای‌ ساده و کوچک داشتیم، آن خانه قشنگ مان را که به یاد می‌آورم دلم از غرور و شادی پر می‌شود. ما برای شروع زندگی‌مان از هیچ فردی هدیه‌ای‌ نگرفتیم چون فکر می‌کردیم اگر هدیه بگیریم، بعضی چیزها تحمیلی وارد زندگی مان می‌شوند حتی اسباب و اثاثیه‌ای‌ را که به نظر ضروری می‌آیند، نگرفتیم. تمام وسایل زندگی ما همین‌ها بود: یکی دو تا موکت، یک کمد، یک ضبط صوت، چند جلد کتاب و یک اجاق گاز دو شعله کوچک.» مقدمه‌ای‌ که خواندید بخشی از خاطرات همسر شهید «حمید باکری» است.
به جای گریه بنشین برایم قرآن بخوان!

یک دفتر داشتیم که قرار گذاشته بودیم هر کدام مان هر موردی از دیگری دید، در آن دفتر بنویسد تا به اصلاح رفتار یکدیگر کمک کنیم. حمید می‌گفت: «تو چرا هیچی از من نمی‌نویسی؟» چه داشتم که بنویسم. آن روزها هر بار که می‌خواست برود، بدجوری بی طاقتی نشان می‌دادم و گریه می‌کردم تا این که یک بار رفتم سر وقت آن دفترچه یادداشت و دیدم نوشته هر وقت که می‌روم، به جای گریه بنشین برایم قرآن بخوان! این طوری هم خودت آرام می‌گیری، هم من با دل قرص می‌روم.»

یا جبهه بود یا خانه

همه می‌دانستند وقتی حمید از جبهه برگردد، امکان ندارد جای دیگری برود و فقط می‌توانند در خانه پیدایش کنند. تمام وقتش را می‌گذاشت برای من و بچه ها. سعی می‌کرد همان وقت کم را هم با ما باشد و حتما یک کار مفید انجام بدهد. تمام این کارها را می‌کرد تا من آن لبخند رضایتم را از او دریغ نکنم.

می آیی نماز شب بخوانیم؟

یک بار گفت: «می آیی نماز شب بخوانیم؟». گفتم: «بله». او ایستاد به نماز و من هم پشت سرش نیت کردم. نماز طولانی شد، من خسته شدم، خوابم گرفت، گفتم: «تو هم با این نماز شب خواندنت. چه قدر طولش می‌دهی؟ من که خوابم گرفت.» گفت: «سعی کن خودت را عادت بدهی. مستحبات، انسان را به خدا نزدیک تر می‌کند».

دلت می‌آید؟ بوی به این خوبی…

هر وقت به جبهه می‌رفت و مدتی از او خبری نمی‌شد، به ثانیه شماری می‌افتادم تا با همان سر و صورت و لباس و پوتین خاکی بیاید و بگوید: «اگر بدانی لباس‌هایم چه بوی بدی می‌دهد!» این روزها به خودم می‌گویم: «دیگر لیاقت شستن لباس هایش را هم ندارم.» همیشه به حمید می‌گفتم: «دلت می‌آید؟ بوی به این خوبی…». نمی‌دانست که تا مدت‌ها همین لباس‌ها و همین بوها را نگه داشته بودم و پیش من از بهشتی ترین بوهای روی زمین بوده و هست.