نگاهی به سبک زندگی شهید «حمید باکری»
یک دفتر داشتیم که قرار گذاشته بودیم هر کدام مان هر موردی از دیگری دید، در آن دفتر بنویسد تا به اصلاح رفتار یکدیگر کمک کنیم. حمید میگفت: «تو چرا هیچی از من نمینویسی؟» چه داشتم که بنویسم. آن روزها هر بار که میخواست برود، بدجوری بی طاقتی نشان میدادم و گریه میکردم تا این که یک بار رفتم سر وقت آن دفترچه یادداشت و دیدم نوشته هر وقت که میروم، به جای گریه بنشین برایم قرآن بخوان! این طوری هم خودت آرام میگیری، هم من با دل قرص میروم.»
همه میدانستند وقتی حمید از جبهه برگردد، امکان ندارد جای دیگری برود و فقط میتوانند در خانه پیدایش کنند. تمام وقتش را میگذاشت برای من و بچه ها. سعی میکرد همان وقت کم را هم با ما باشد و حتما یک کار مفید انجام بدهد. تمام این کارها را میکرد تا من آن لبخند رضایتم را از او دریغ نکنم.
یک بار گفت: «می آیی نماز شب بخوانیم؟». گفتم: «بله». او ایستاد به نماز و من هم پشت سرش نیت کردم. نماز طولانی شد، من خسته شدم، خوابم گرفت، گفتم: «تو هم با این نماز شب خواندنت. چه قدر طولش میدهی؟ من که خوابم گرفت.» گفت: «سعی کن خودت را عادت بدهی. مستحبات، انسان را به خدا نزدیک تر میکند».
هر وقت به جبهه میرفت و مدتی از او خبری نمیشد، به ثانیه شماری میافتادم تا با همان سر و صورت و لباس و پوتین خاکی بیاید و بگوید: «اگر بدانی لباسهایم چه بوی بدی میدهد!» این روزها به خودم میگویم: «دیگر لیاقت شستن لباس هایش را هم ندارم.» همیشه به حمید میگفتم: «دلت میآید؟ بوی به این خوبی…». نمیدانست که تا مدتها همین لباسها و همین بوها را نگه داشته بودم و پیش من از بهشتی ترین بوهای روی زمین بوده و هست.