برچسب: شعر روز

12 مطلب

امروز با حافظ: ما را زِ مَنْعِ عَقْل مَتَرْسان و مِی بیار!

انتشار: ۰۸:۳۸ – ۱۰-۰۴-۱۴۰۵ شعر روز اَز چَشْمِ خود بِپُرس که ما را که می‌کُشَد؟ / جانا، گُناهِ طالِع و جُرْمِ سِتارِه نیست راهی‌ست راهِ عِشْق که هیچَش کِنارِه نیستآن‌جا جُز آن‌که جان بِسِپارَنْد، چارِه نیست هر گَه که دِل...

امروز با خاقانی: آن میانجی هم از میان برخاست

در شکایت از زندان راحت از راه دل چنان برخاستکه دل اکنون ز بند جان برخاست نفسی در میان میانجی بودآن میانجی هم از میان برخاست سایه‌ای مانده بود هم گم شدوز همه عالمم نشان برخاست چار دیوار خانه روزن...

ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به...

مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار (+فایل صوتی)

در نظربازیِ ما بی‌خبران حیرانندمن چُنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطهٔ پرگارِ وجودند ولیعشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه‌گاهِ رخِ او دیدهٔ من تنها نیستماه و خورشید همین آینه می‌گردانند عهد ما با لبِ شیرین‌دهنان بست...

با کسی حال توان گفت که حالی دارد

آن که بر نسترن از غالیه خالی داردالحق آراسته خلقی و جمالی دارد درد دل پیش که گویم که به جز باد صباکس ندانم که در آن کوی مجالی دارد دل چنین سخت نباشد که یکی بر سر راهتشنه می‌میرد...

صحبت غنیمت است به هم چون رسیده‌ایم

در آتشم ز دیده شوخ ستاره‌هادر هیچ خرمنی نفتد این شراره‌ها! خالی شده است از دل آگاه مهد خاکعیسی‌دمی نمانده درین گاهواره‌ها پهلو ز کار عشق تهی می‌کنند خلقجای ترحم است بر این هیچکاره‌ها جز حرف پوچ، قسمت زاهد ز...

خواب ما صلحست کانرا نیست جز تعبیر جنگ

تاکجا با طبع سرکش سرکند تدبیر جنگشیوهٔ‌ کم نامرادی ساز این بی‌پیر جنگ با جنون‌ کن صلح و از تشویش پیراهن برآورنه در پیش است با هر خار دامنگیر جنگ خیر و شر در وضع همواری ز هم ممتاز نیستصلح...

دوست دارم که کست دوست ندارد جز من

قیمت گل برود چون تو به گلزار آییو آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی این همه جلوه طاووس و خرامیدن اوبار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی چند بار آخرت ای دل به نصیحت گفتمدیده بردوز...

نمی‌بینم نشاط عیش در کس

سحرگه ره روی در سرزمینیهمی‌گفت این معما با قرینی که ای صوفی شراب آن گه شود صافکه در شیشه برآرد (بماند) اربعینی خدا زان خرقه بیزار است صد بارکه صد بت باشدش در آستینی مروت گر چه نامی بی‌نشان استنیازی...

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟ نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن: که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو...