فوریه 25, 2015
16550

نگاهي به سبک زندگي شهيد «حميد باکري»

همه مي‌دانستند وقتي حميد از جبهه برگردد، امکان ندارد جاي ديگري برود و فقط مي‌توانند در خانه پيدايش کنند. تمام وقتش را مي‌گذاشت براي من و بچه ها. سعي مي‌کرد همان وقت کم را هم با ما باشد و حتما يک کار مفيد انجام بدهد. تمام اين کارها را مي‌کرد تا من آن لبخند رضايتم را از او دريغ نکنم.

ندای گیلان: «خانه‌اي‌ ساده و کوچک داشتيم، آن خانه قشنگ مان را که به ياد مي‌آورم دلم از غرور و شادي پر مي‌شود. ما براي شروع زندگي‌مان از هيچ فردي هديه‌اي‌ نگرفتيم چون فکر مي‌کرديم اگر هديه بگيريم، بعضي چيزها تحميلي وارد زندگي مان مي‌شوند حتي اسباب و اثاثيه‌اي‌ را که به نظر ضروري مي‌آيند، نگرفتيم. تمام وسايل زندگي ما همين‌ها بود: يکي دو تا موکت، يک کمد، يک ضبط صوت، چند جلد کتاب و يک اجاق گاز دو شعله کوچک.» مقدمه‌اي‌ که خوانديد بخشي از خاطرات همسر شهيد «حميد باکري» است.
به جاي گريه بنشين برايم قرآن بخوان!

يک دفتر داشتيم که قرار گذاشته بوديم هر کدام مان هر موردي از ديگري ديد، در آن دفتر بنويسد تا به اصلاح رفتار يکديگر کمک کنيم. حميد مي‌گفت: «تو چرا هيچي از من نمي‌نويسي؟» چه داشتم که بنويسم. آن روزها هر بار که مي‌خواست برود، بدجوري بي طاقتي نشان مي‌دادم و گريه مي‌کردم تا اين که يک بار رفتم سر وقت آن دفترچه يادداشت و ديدم نوشته هر وقت که مي‌روم، به جاي گريه بنشين برايم قرآن بخوان! اين طوري هم خودت آرام مي‌گيري، هم من با دل قرص مي‌روم.»

يا جبهه بود يا خانه

همه مي‌دانستند وقتي حميد از جبهه برگردد، امکان ندارد جاي ديگري برود و فقط مي‌توانند در خانه پيدايش کنند. تمام وقتش را مي‌گذاشت براي من و بچه ها. سعي مي‌کرد همان وقت کم را هم با ما باشد و حتما يک کار مفيد انجام بدهد. تمام اين کارها را مي‌کرد تا من آن لبخند رضايتم را از او دريغ نکنم.

مي آيي نماز شب بخوانيم؟

يک بار گفت: «مي آيي نماز شب بخوانيم؟». گفتم: «بله». او ايستاد به نماز و من هم پشت سرش نيت کردم. نماز طولاني شد، من خسته شدم، خوابم گرفت، گفتم: «تو هم با اين نماز شب خواندنت. چه قدر طولش مي‌دهي؟ من که خوابم گرفت.» گفت: «سعي کن خودت را عادت بدهي. مستحبات، انسان را به خدا نزديک تر مي‌کند».

دلت مي‌آيد؟ بوي به اين خوبي…

هر وقت به جبهه مي‌رفت و مدتي از او خبري نمي‌شد، به ثانيه شماري مي‌افتادم تا با همان سر و صورت و لباس و پوتين خاکي بيايد و بگويد: «اگر بداني لباس‌هايم چه بوي بدي مي‌دهد!» اين روزها به خودم مي‌گويم: «ديگر لياقت شستن لباس هايش را هم ندارم.» هميشه به حميد مي‌گفتم: «دلت مي‌آيد؟ بوي به اين خوبي…». نمي‌دانست که تا مدت‌ها همين لباس‌ها و همين بوها را نگه داشته بودم و پيش من از بهشتي ترين بوهاي روي زمين بوده و هست.